| |
|
|
ونُریدُ ان نَّمُنَّ عَلَی الَّذینَ اَستُضعِفوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئِمَةً وَ نجعلهم الوارثین
آجرک الله یا صاحب الزمان(عج)
نام زیبای نقی هک شد میان سینه ام بهرحتاکان نام نامیش پرکینه ام تابگیرد انتقام از آل ابلیس زمون چشم برراه منتظر برمژده آدینه ام
الهم عجل لولیک الفرج
ن : جلال عرب سرخی
ت : جمعه 29 اردیبهشت1391
شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پردرد گل یاس نداشت
باید اینطور نوشت
چه شقایق چه گل پیچک و یاس
تا نیاید مهدی(عج)
زندگی دشوار است
*( اللهم عجل لولیک الفرج )*
:: موضوعات مرتبط:
امام زمان (عج)
ن : جلال عرب سرخی
ت : یکشنبه 15 آبان1390
ن : جلال عرب سرخی
ت : چهارشنبه 20 اردیبهشت1391
ای بهشت قرب احمد (ص) فاطمه(س)
لیله قدر محمد (ص) فاطمه(س)
ای سه شب بی قوت واز قوت تو سیر
هم یتیم و هم فقیر و هم اسیر
وحی بی ایثار تو کامل نشد
مارادر ادامه مطلب یاری کنید...
:: موضوعات مرتبط:
حضرت زهرا(س)
[ ادامه مطلب ] |
ن : جلال عرب سرخی
ت : چهارشنبه 20 اردیبهشت1391
مجلس جشن سالروز ولادت حضرت زهرا (س)
جمعه 91/2/22 راس ساعت 19:45
با مداحی مداح اهل بیت کربلایی مرتضی سلمانی
منزل مرحوم حاج فتح الله سلیمانی خ خاوران خ میثم ک صاحب الزمان پلاک 38
:: موضوعات مرتبط:
جلسات آینده هیئت
ن : جلال عرب سرخی
ت : چهارشنبه 20 اردیبهشت1391
«بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلته السماء» (1) روزى چند از
اين ماجرا نگذشته بود كه حادثه ديگرى رخ داد.:دهكده فدك ملك شخصى نيست و نبايد
در دست دختر پيغمبر بماند!حاكم مسلمانان بمقتضاى راى و اجتهاد خود نظر
مىدهد:آنچه بعنوان (فىء) در تصرف پيغمبر بود،جزء بيت المال مسلمانان است و
اكنون بايد در دستخليفه باشد.بدين جهت عاملان فاطمه (ع) را از دهكده فدك بيرون
راندهاند. فدك چنانكه نوشتيم،چون با نيروى نظامى گرفته نشد،و مردم آن با
پيغمبر آشتى كردند، خالصه او بحساب مىآمد.وى نخست در آمد اين مستغل را بمصرف
مستمندان بنى هاشم، شوى دادن دختران،داماد كردن پسران آنان،و مصرفهاى ديگر
مىرسانيد.سپس آنرا بدخترش فاطمه داد (2) اكنون خليفه چنين تشخيص داده است كه
پيغمبر بعنوان رئيس مسلمانان در آن مال تصرف مىكرده است،نه بعنوان مالك.پس
حالا هم حق تصرف در آن با حاكم است،نه با دختر پيغمبر.فاطمه (ع) ناچار نزد ابو
بكر رفت و گفتگوئى چنين ميان آنان رخ داد:
-ابو بكر!وقتى تو بميرى ارث تو به چه كسى مىرسد؟ -زنان و فرزندانم!
-چه شده است كه حالا تو وارث پيغمبرى نه ما؟ -دختر پيغمبر!پدرت درهم و
دينارى زر و سيم بجا نگذاشته!
-اما سهم ما از خيبر و صدقه ما از فدك چه مىشود؟ -از پدرت شنيدم
كه«من تا زنده هستم در اين زمين تصرف خواهم كرد و چون مردم مال همه مسلمانان
خواهد بود» (3) . -ولى پيغمبر در زندگانى خود اين مزرعه را به من بخشيده
است!
-گواهى دارى؟ -آرى.شوهرم على (ع) (4) و ام ايمن گواهى مىدهند.
-دختر پيغمبر مىدانى كه ام ايمن زن است و گواهى او كامل نيست.بايد زنى ديگر هم
گواهى دهد. يا مردى را گواه بياورى. و بدين ترتيب فدك بتصرف حكومت در
آمد.
آيا گفتگو بهمين صورت پايان يافته؟آيا پيغمبر فدك را بدخترش نبخشيده
است؟آيا راويان عصر بنى اميه و عباسيان و گروههاى ديگر تا آنجا كه
توانستهاند،داستان را شاخ و برگ ندادهاند.حديثها نساخته و عبارتهاى حديث را
فزون و كم نكردهاند؟چنانكه بارها نوشتهام روايتسازى و يا دگرگون ساختن متن
روايتها در آن دورهها كارى رايجبوده است. نقادان حديثشمار روايتهاى ساخته
شده را افزون از چهار صد هزار نوشتهاند (5) اينجاست كه براى دريافتحقيقتبايد
از قرينههاى خارجى كمك گرفت. ما مىدانيم در طول دويستسال پس از اين
واقعه،فدك چند بار دستبدست گشته است. عثمان آنرا تيول مروان بن حكم كرد (6) و
بقولى معاويه آنرا تيول مروان ساخت (7) و همچنان تا پايان حكومت امويان اين
مزرعه در دست آنان مىبود. چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد گفت:فدك از
آن پيغمبر بود.خود به قدر نياز از آن برمىداشت و مانده را به مستمندان بنى
هاشم مىبخشيد،و يا هزينه عروسى آنان مىكرد. پس از مرگ پيغمبر فاطمه از ابو
بكر خواست فدك را بدو دهد وى نپذيرفت.عمر نيز چون ابو بكر رفتار كرد.گواه
باشيد.من در آمد فدك را به مصرفى كه داشته است مىرسانم (8) . در سال دويست
و ده هجرى مامون فدك را به فرزندان فاطمه (ع) برگرداند.فرمانى كه از جانب او به
قثم بن جعفر عامل مدينه نوشته شده چنين است: امير المؤمنين از روى ديانت،و
بحكم منصب خلافت،و بخاطر خويشاوندى با رسول خدا صلى الله عليه و سلم،از ديگر
مسلمانان به پيروى سنت پيغمبر،و اجراى امر او،و پرداخت عطايا،و صدقات جارى به
مستحقان و گيرندگان آن سزاوارترست.خدا امير المؤمنين را توفيق دهد و از لغزش
باز دارد.و او را بكارى كه موجب قربت اوست و دارد. رسول خدا (ص) فدك را به
فاطمه دختر خود صدقه داد.اين واگذارى در زمان پيغمبر امرى آشكار و شناخته بود،و
خاندان پيغمبر در آن اختلافى نداشتند.فاطمه تا زنده بود حق خود را مطالبه
مىكرد.امير المؤمنين لازم ديد فدك را به ورثه فاطمه برگرداند،و آنرا بايشان
تسليم نمايد،و با اقامتحق و عدالت،و با تنفيذ امر رسول خدا و اجراى صدقه او به
پيغمبر تقرب جويد.امير المؤمنين دستور داد اين فرمان را در ديوانها ثبت كنند و
به عاملان وى در شهرها بنويسند.هر گاه پس از آنكه رسول خدا از جهان رفت،رسم
چنين بوده است كه در موسم (ايام حج) در جمع مسلمانان اعلام مىكردهاند: هر
كس صدقهاى يا بينهاى يا عدهاى دارد سخن او را بشنويد و به پذيريد،فاطمه رضى
الله عنها سزاوارتر است كه گفته او درباره آنچه پيغمبر براى او قرار داده است
تصديق شود.امير المؤمنين به مولاى خود مبارك طبرى مىنويسد،فدك را هر چه هست و
با همه حقوقى كه بدان منسوب است،و هر چند برده كه در آن كار مىكند،و هر مقدار
غله كه درآمد آن مىباشد، و نيز ديگر متعلقات آن به ورثه فاطمه دختر پيغمبر
برگرداند. امير المؤمنين توليت فدك را به محمد بن يحيى بن حسين بن زيد بن
على بن حسين بن على بن ابى طالب و محمد بن عبد الله بن حسن بن على بن حسين بن
على بن ابى طالب مىدهد،تا در آمد آنرا به مستحقان آن برسانند.توقثم بن جعفر!از
دستور امير المؤمنين و طاعتى كه خدا ويرا بدان ملزم ساخت،و توفيقى كه در تقرب
خود و پيغمبر خود نصيب او فرمود،آگاه باش و كسان خود را نيز از آن آگاه ساز.و
محمد بن يحيى و محمد بن عبد الله را بجاى مبارك طبرى بگمار.و آنانرا در كار
افزون كردن محصول فدك و آبادانى نمودن آن يارى كن ان شاء الله.روز چهار شنبه
دوم ذو القعده سال دويست و ده. (9) دعبل خزاعى شاعر شيعى مشهور قرن دوم و نيمه
اول قرن سوم در اين باره گفته است: اصبح وجه الزمان قد ضحكا×برد مامون هاشم
فدكا (10)
در فرمان مامون جملهاى مىبينيم كه اهميتى فراوان دارد: «واگذارى فدك
به فاطمه (ع) در زمان پيغمبر امرى آشكار و شناخته بوده است.و خاندان پيغمبر در
آن اختلافى نداشتهاند» اين فرمان در آغاز قرن سوم هجرى يكصد سال پيش از
مرگ طبرى و يكصد و سى سال پيش از مرگ بلاذرى نوشته شده.فرمان خليفهاى استبه
مامور خود،يعنى فرمانى رسمى و سندى دولتى است.از مضمون آن جمله كه در فرمان
آمده است،چنين فهميده مىشود كه آنچه در روزهاى نخستين پس از مرگ رسول خدا رخ
داد،مصلحتبينىهاى سياسى بوده.و اين مصلحتبينى سنت جارى را تغيير داده
است.اگر غرض مامون تنها دلجوئى از خاندان على (ع) و جلب عواطف شيعيان آنان
بود،مىبايست كارى نظير آنچه عمر بن عبد العزيز كرد انجام دهد.و تنها درآمد فدك
را به فرزندان فاطمه (ع) واگذارد،و نيازى نمىبود كه خط بطلان بر كردار گذشتگان
بكشد. از اين گذشته اگر فدك صدقهاى بوده كه پيغمبر به موجب شئون امارت
مسلمانان در آن دخالت مىكرده است،چگونه بفاصله ربع قرن پس از مرگ وى خليفهاى
آنرا تيول خويشاوند خود مىكند.بر فرض كه به تشخيص عمر بن عبد العزيز (اگر آنچه
بلاذرى نوشته است رستباشد) ملكيت دختر پيغمبر بر اين مزرعه مسلم نباشد،صدقهاى
بوده است كه بايد باو و پس از او به فرزندان او برسد چنانكه خود وى هم در
فرمانى كه در اين باره صادر كرد چنان نوشت. بارى چنانكه در آغاز كتاب نوشتيم
گفتگوئى كه در طول تاريخ بر سر اين مساله در گرفته،و فصلى از كتابهاى
كلامى،تاريخ و سيره بدان اختصاص يافته،بخاطر اين نيست كه اين دهكده بايد در دست
دختر پيغمبر و فرزندان او باشد يا در دستحكومت وقت.و اگر فاطمه (ع) نزد خليفه
وقت رفت و از او حق خود را مطالبه كرد،نه از آنجهتبود كه نانخورش براى خود و
فرزندانش مىخواست.مشكل او اين بود كه اين اجتهاد مقابل نص نخستين و آخرين
اجتهاد نيست.فردا اجتهادى ديگر پيش مىآيد و همچنين...آنگاه چه كسى مانتخواهد
كرد كه خليفه ديگرى با اجتهاد خود دگرگونىهاى اساسى در دين پديد نياورد؟
چنانكه مدعيان او نيز چنين تشخيص دادند،كه اگر بموجب ادعا و گذراندن گواه امروز
مزرعهاى را كه مطالبه مىكند بدو برگردانند،فردا مطالبه ديگر حقوق خود را
خواهد كرد. پيش بينى فاطمه (ع) درست درآمد.چهل سال پس از اين حادثه تغييراتى
بنيادى در حكومت پديد آمد كه هم مخالف سنت پيغمبر و هم بر خلاف سيرت جارى عصر
راشدين بود. درباره نتيجهگيرى از رفتار مدعيان دختر پيغمبر (ص) ،ابن ابى
الحديد معتزلى نكتهاى را با ظرافت طنزآميز خود چنين مىنويسد: از على بن
فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسيدم:
فاطمه راست مىگفت؟ -آرى! اگر راست مىگفت چرا فدك را بدو
برنگرداندند؟وى با لبخندى پاسخ داد:
-اگر آنروز فدك را بدو مىداد فردا خلافتشوهر خود را ادعا مىكرد و او هم
مىتوانستسخن وى را نپذيرد.چه قبول كرده بود كه دختر پيغمبر هر چه مىگويد
راست است. بارى چون دختر پيغمبر دانست كه خليفه از راى و اجتهاد خود
نمىگذرد،و آنرا بر سنت جارى مقدم مىدارد،مصمم شد كه شكايتخود را در مجمع
عمومى مسلمانان مطرح كند. پىنوشتها:
1.آرى از همه آنچه آسمان بر آن سايه انداخت تنها،فدك در دست ما بود (از
نامه امير المؤمنين على عليه السلام به عثمان بن حنيف) . 2.تفسير در
المنشور ج 4 ص 177.تفسير ابن كثير ج 3 ص 36 و رك ص 97 همين كتاب.
3.فتوح البلدان ج 1 ص 36.انساب الاشراف ص 519. 4.در روايتى رباح مولاى
رسول الله.
5.الغدير ص 290 ج 5. 6.المعارف ص 84.تاريخ ابو الفدا ج 1 ص 168.سنن
بيهقى ج 6 ص 301 العقد الفريد ج 5 ص 33.شرح نهج البلاغه ج 1 ص 198 بنقل از
الغدير ج 8 ص 236-238. 7.فتوح البلدان ج 1 ص 37.
8.فتوح البلدان ج 1 ص 36. 9.بلاذرى فتوح البلدان ج 1 ص 37-38.
10.از اينكه مامون فدك را به بنى هاشم برگرداند،روى روزگار خنديد. (ديوان دعبل
ص 247) .
:: موضوعات مرتبط:
حضرت زهرا(س)
ن : جلال عرب سرخی
ت : یکشنبه 3 اردیبهشت1391
(چگونه فدك به اهل بيت: بازگشت؟) سير تاريخى «فدك» يكى از شگفتيهاى
تاريخ اسلام است، هر يك از خلفاء در برابر آن موضعى داشتند، يكى مىگرفت و
ديگرى پس مىداد، و اين وضع آن قدر ادامه يافت تا اين سرزمين به كلى ويران شد و
برباد رفت، براى پى بردن به فراز و نشيبهائى كه در اين روستاى آباد پديد آمد
كافى است مقطهاى زير را مورد توجه قرار دهيم: 1- فدك در آغاز، چنانكه
دانستيم پس از سقوط خيبر از طريق مصالحه از يهوديان به پيامبر(ص) منتقل شد و به
حكم آيه «و ما افاء اللّه على رسوله...» اختيار آن به طور كامل با شخص
پيامبر(ص) بود و به حكم آيه، حق آن حضرت گرديد. 2- طبق اسناد معتبر تاريخى
پيامبر(ص) آن را در حيات خود طبق دستور قرآن و آيه «ذات القربى حقه» به بانوى
اسلامى فاطمه زهرا(س) بخشيد، و به اين ترتيب در اختيار دخت گرامى پيغمبر
اسلام(ص) قرار گرفت. 3- در زمان خليفه اول اين آبادى غصب شد، و در اختيار
حكومت وقت قرار گرفت، و آنها با سرسختى عجيبى در حفظ اين وضع كوشيدند. 4-
اين امر همچنان ادامه داشت تا زمان «عمر بن عبدالعزيز» خليفه اموى كه نسبت به
اهل بيت پيغمبر(ص) روش ملايمترى داشت رسيد، او به فرماندارش در مدينه «عمرو بن
حزم» نوشت كه «فدك» را به فرزندان فاطمه(س) باز گردان. فرماندار مدينه در
پاسخ او نوشت: «فرزندان فاطمه بسيارند و با طوايف زيادى ازدواج كردهاند، به
كدام گروه باز گردانم»؟! «عمرو بن عبدالعزيز» خشمناك شد، نامه تندى به اين
مضمون در پاسخ فرماندار مدينه نگاشت: «اما بعد: فانى لو كتبت اليك امرك ان
تذبح شاة لكتبت الىّ أَجماء ام قرناء»؟ «او كتبت اليك ان تذبح بقرة لسألتنى
ما لونها؟ فاذا ورد كتابى هذا فاقسمها فى ولد فاطمة من علىّ والسّلام»: «هر
گاه من ضمن نامهاى به تو دستور دهم گوسفندى ذبح كن، تو فوراً در جواب خواهى
نوشت آيا بى شاخ باشد يا شاخدار؟!، و اگر بنويسم گاوى را ذبح كن سؤال مىكنى
رنگ آن چگونه باشد؟ هنگامى كه اين نامه من به تو مىرسد فوراً «فدك» را بر
فرزندان فاطمه از على(ع) تقسيم كن». و به اين ترتيب با يك چرخش بزرگ،
«فدك» بعد از ساليان دراز به دست فرزندان فاطمه(س) افتاد. 5- ديرى نپائيد كه
«يزيد بن عبدالملك» خليفه اموى آن را مجدداً غصب كرد. 6- سرانجام «بنى اميه»
منقرض شدند و «بنى عباس» روى كار آمدند، «ابوالعباس سفاح» خليفه معروف عباسى آن
را به «عبداللّه بن حسن بن على(ع)» به عنوان نماينده بنى فاطمه(س) باز
گرداند. 7- چيزى نگذشت كه «ابوجعفر عباسى» آن را از «بنى حسن» گرفت (زيرا
آنها قيامى بر ضد بنى عباس كردند). 8- «مهدى عباسى» فرزند «ابو جعفر» آن را
به فرزندان فاطمه(س) باز گرداند. 9- «موسى الهادى» خليفه ديگر عباسى بار
ديگر آن را غصب كرد و «هارون الرشيد» نيز همين معنى را ادامه داد. 10-
«مأمون» به خاطر تظاهر به علاقه شديد نسبت به اهل بيت پيغمبر(ص) و فرزندان
على(ع) و فاطمه زهر(س) آن را با تشريفاتى به فرزندان فاطمه(س) بازگرداند.
در تاريخ آمده است كه مأمون به «قثم بن جعفر» فرماندار مدينه چنين نوشت:
«انه كان رسول اللّه اعطى ابنته فاطمة فدكاً و تصدق عليها بها، و ان ذلك كان
امراً ظاهراً معروفاً عند آله عليهم السلام ثم لم تزل فاطمة تدعى منه بما هى
اولى من صدق عليه، و انه قد رأى ردها الى ورثتها و تسليمها الى «محمد بن يحيى
بن الحسين بن زيد بن على»... و«محمد بن عبداللّه بن الحسين»... ليقوما بها
لاهلهما». «رسول خدا(ص) «فدك» را به دخترش «فاطمه»(س) بخشيد، واين امرى
آشكار و معروف نزد اهل بيت پيامبر(ص) بود، سپس همواره فاطمه(س) مدعى آن بود و
قول او از همه شايستهتر به تصديق و قبول است، و من صلاح مىبينم كه آن به ورثه
آن حضرت(س) داده شود، و به «محمدبن يحيى» و «محمد بن عبداللّه» (نوههاى امام
زين العابدين) بازگردانى تا آنها به اهلش برسانند». «ابن ابى الحديد»
مىگويد: «مأمون براى رسيدگى به شكايات مردم نشسته بود، اولين شكايتى كه به
دست او رسيد و به آن نگاه كرد مربوط به فدك بود، همينكه شكايت را مطالعه كرد
گريه نمود، و به يكى از مأموران گفت صدا بزن وكيل فاطمه(س) كجاست؟ پيرمردى جلو
آمد، و با مأمون سخن بسيار گفت، مأمون دستور داد حكمى را نوشتند و فدك را به
عنوان نماينده اهل بيت: به دست او سپردند. هنگامى كه مأمون اين حكم را امضاء
كرد« دعبل» برخاست و اشعارى سرود كه نخستين بيت آن اين بود: اصبح وجه الزمان
قد ضحكا برد مأمون هاشماً فدكاً! «چهره زمان خندان شد - چرا كه مأمون فدك
را به بنى هاشم بازگرداند. نويسنده كتاب «فدك» مىنويسد مأمون به اتكاء
روايت «ابو سعيد خدرى» كه مىگويد: پيامبر فدك را به فاطمه(س) بخشيد، دستور
فدك به فرزندان فاطمه(س) باز گردانده شود. 11- اما «متوكل عباسى» به خاطر
كينه شديدى كه از اهل بيت: در دل داشت، بار ديگر فدك را از فرزندان فاطمه(س)
غصب كرد. 12- فرزند متوكل بنام «منتصر» دستور داد كه آن را مجدداً به
فرزندان امام حسن و امام حسين(ع) باز گردانند. بديهى است روستائى كه
اينچنين دست به دست بگردد، و هر روز بازيچه دست سياستمداران كينه توز باشد، به
سرعت رو به ويرانى مىگذارد، و همين سرنوشت سرانجام دامان فدك را گرفت، و تمام
آبادى آن ويران، و درختانش خشك شد! ولى اين نقل و انتقالها به هر حال بيانگر
اين واقعيت است كه خلفاء روى فدك حساسيت خاصى داشتند، و هر كدام طبق روش سياسى
خود موضعگيرى مخصوص و عكس العمل خاصى روى آن نشان مىدادند. و اينها همه
تأكيدى است بر آنچه قبلا گفتيم كه غصب فدك از بانوى اسلام(س) يا فرزندان او،
پيش از آنكه جنبه اقتصادى داشته باشد، جنبه سياسى داشت، و هدف منزوى كردن آنها
درجامعه اسلامى، و تضعيف موقعيت، واظهار دشمنى با اهل بيت پيامبر(ص) بود،
همانگونه كه بازگرداندن فدك را به اهل بيت: كه بارها در طول تاريخ اسلام تكرار
شد «يك حركت سياسى» به عنوان اظهار همبستگى و ارادت به خاندان پيامبر(ص) صورت
مىگرفت. اهميت «فدك» در اذهان عمومى مسلمين تا آن اندازه بود كه در بعضى از
تواريخ آمده است كه در عصر «متوكل عباسى» قبل از آنكه فدك از دست بنى فاطمه(س)
گرفته شود خرماى محصول آن را در موسم «حج» به ميان حجاج مىآوردند و آنها به
عنوان، تيمن و تبرك با قيمت گزافى آن را مىخريدند. 3- فدك و امامان
اهلبيت: از مسائل بسيار قابل توجه اينكه هيچيك از امامان اهل بيت بعد از
«غصب نخستين» هرگز در امر فدك دخالت نكردند، نه على(ع) در دوران حكومتش در اين
امر دخالتى كرد و نه امامان ديگر، و افرادى مانند «عمر بن عبدالعزيز» و يا حتى
«مأمون» خليفه عباسى، پيشنهاد كردند كه به يكى از اهل بيت: بازگردانده شود، و
اين واقعاً سؤالانگيز است كه اين موضعگيرى در برابر مسأله فدك به چه علت بود؟
چرا على(ع) در زمانى كه تمام كشور اسلام زير نگين او بود اين حق را به صاحبان
اصلى باز نگردانيد،؟ و يا چرا فى المثل مأمون كه اينهمه اظهار ارادت - ولو
ظاهراً - به امام على بن موسى الرضا(ع) مىكرد «فدك» را به آن حضرت تقديم نكرد؟
بلكه به دست بعضى از نوههاى «زيد بن على بن الحسين(ع) » به عنوان نماينده «بنى
هاشم» سپرد؟ در پاسخ اين سؤال مهم تاريخى مىگوئيم: اما امير مؤمنان
على(ع) در همان كلام كوتاهش همه گفتنىها را گفته است آنجا كه مىفرمايد:
«آرى از آنچه در زير آسمانها دنيا است تنها «فدك» در دست ما بود، عدهاى نسبت
به آن بخل ورزيدند، ولى در مقابل گروه ديگرى سخاوتمندانه از آن صرفنظر كردند، و
بهترين داور و حاكم خدا است، مرا با فدك و غير فدك چه كار در حالى كه فردا به
خاك سپرده خواهيم شد.» آن بزرگوار عملا نشان داد كه فدك را به عنوان يك
وسيله درآمد و يك منبع اقتصادى نمى خواهد، و آن روز هم كه فدك از ناحيه او
همسرش مطرح بود براى تثبيت مسأله ولايت، و جلوگيرى از خطوط انحرافى در زمينه
خلافت پيامبر اسلام(ص) بود، اكنون كه كار از كار گذشته، و فدك بيشتر چهره مادى
پيدا كرده، گرفتن آن چه فائدهاى دارد؟ سيد مرتضى عالم و محقق بزرگ شيعه در
اين زمينه سخنى پرمعنى دارد، مىگويد. «هنگامى كه امر خلافت به على(ع) رسيد
درباره بازگرداندن فدك خدمتش سخن گفتند، فرمود: «انى لاستحيى من اللّه ان
ارد شيئاً منع منه ابوبكر و امضاه عمر»: «من از خدا شرم دارم كه چيزى را كه
ابوبكر منع كرد و عمر بر آن صحه نهاد، به صاحبان اصليش باز گردانم». در
حقيقت با اين سخن هم بزرگوارى و بى اعتنائى خود را نسبت به فدك به عنوان يك
سرمايه مادى و منبع درآمد، نشان مىدهد، و هم مانعين اصلى اين حق را معرفى
مىكند!. اما اينكه چرا بعضى از خلفاء كه ظاهراً مىخواستند به خاندان
پيامبر(ص) ابراز ارادت كنند، فدك را به ائمه اهل بيت: باز نگرداندند، و مثلا به
نوههاى زيد بن على با افراد ناشناس ديگرى به عنوان نمايندگى بنى فاطمه(س)
تحويل دادند؟ اين امر دو علت ممكن است داشته باشد: 1- ائمه هدى: هرگز حاضر
به پذيرش فدك نبودند، چرا كه اين كار در آن زمان بيشتر جنبه مادى داشت تا
معنوى، و شايد حمل بر علاقه به دنيا مىشد، نه امتيازات معنوى، و به تعبير ديگر
قبول آن در آن شرائط براى ائمه هدى: كوچك بود، علاوه بر اين دست آنها را در
مبارزه با خلفاى جور مىبست، چرا كه هر زمان مىخواستند مبارزه كنند فدك را
مسترد مىداشتند (همانگونه كه در ماجراى پس گرفتن فدك از طرف «ابو جعفر خليفه
عباسى» از «بنى الحسن» در تاريخ آمده است كه بعد از قيام بعضى از آنها بر ضد
دستگاه خلافت، فدك را از همه گرفت). 2- خلفاى جور نيز ترجيح مىدادند كه
امكانات مالى امامان اهل بيت: گسترده نشود، همانطور كه در داستان معروف «هارون»
مشهور است كه وقتى به مدينه آمد احترام فوق العادهاى براى «امام موسى بن
جعفر»8 قائل شد به گونهاى كه براى فرزندش «مأمون» تازگى داشت. اما هنگامى
كه نوبت به هدايا رسيد هديهاى را كه خدمت امام(ع) فرستاد، بسيار ناچيز بود،
«مأمون» از اين مسأله در شگفت شد، و هنگامى كه علت را از پدر سؤال كرد او در
جواب مطلبى گفت كه حاصلش اين بود ما نبايد كارى كنيم كه آنها قدرت پيدا كنند،
و فردا بر ضد ما قيام نمايند! 1. (فتوح البلدان بلاذرى) صفحه .38 2. «شرح
نهج البلاغه» ابن ابى الحديد جلد 16 ص .217 3. فدك ص .60 4. «شرح نهج
البلاغه» ابن الحديد جلد 16 ص .217 5. «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحديد ج
16 ص .2526. و هم احتمال اختلاف اندازى و ماجراجوئى طرفداران غاصبين فدك
داده مىشود. (ناشر)
:: موضوعات مرتبط:
حضرت زهرا(س)
ن : جلال عرب سرخی
ت : یکشنبه 3 اردیبهشت1391
فدك در
كشاكش گرايشها و سياستهاى متضاد در نخستين روزهاى خلافت هدف از تصرف فدك
و مصادرهء اموال دخت گرامى پيامبر (ص ) تقويت بنيهء مالى حزب حاكم و تهى
ساختن دست خليفهء راستين از مال دنيا بود. ولى پس از گسترش حكومت اسلامى ,
فتوحات بزرگ مسلمين سيل ثروت را به مركز خلافت روانه ساخت و دستگاه خلافت
خود را از در آمد فدك بى نياز ديد از طرف ديگر, مرور زمان پايه هاى خلافت
خلفا را در جامعهء اسلامى تحكيم كرد و ديگر كسى گمان نمى برد كه خليفهء
راستين امير مؤمنان على (ع ) با درآمد فدك به فكر مخالفت بيفتد و در مقابل
آنان صف آرايى كند. با يانكه در دو دوران خلفاى ديگر علل اوليهء تصرف
فدك , يعنى تقويت بنيه مالى دستگاخ خلافت , از ميان رفته وبه كلى منتفى شده
بود, اما سرزمين فدك و در آمد آن همچنان در قلمرو سياست و اموال هر خليفه
اى بود كه روى كارمى آمد و دربارهء آن , به گونه اى كه با نحوهء نظر و
گرايش او به خاندان پيامبر (ص ) بستگى داشت , تصميم مى گرفت . آنان كه
پيوند معنوى خود را با خاندان رسالت كاملاً بريده بودند از بازگردانيدن فدك
به مالكان واقعى آن به شدت خوددارى مى كردند و آن را جزو اموال عمومى و
خالصهء حكومت قرار مى دادند و احياناً به تيول خود يا يكى ازاطرافيان خويش
در مى آوردند, ولى كسانى كه نسبت به خاندان پيامبر (ص ) كم و بيش مهر مى
ورزيدند يا مقتضيات زمان و سياست وقت ايجاب مى كرد از فرزندان حضرت فاطمه
(ع ) دلجويى كنند آن را به فرزندان زهرا (س) مى سپردند تا روزى كه خليفهء
ديگر و سياست ديگرى جانشين خليفه و سياست قبلى گردد. از اين جهت , فدك
هيچ گاه وضع ثابت و استوارى نداشت , بلكه پيوسته در گرو كشاكش گرايشهاى
مختلف وسياستهاى متضاد بود. گاهى به مالكان واقعى خود باز مى گشت و اغلب
مصادره مى شد و در هر حال , همواره يكى ازمسائل حساس و بغرنج اسلامى بود.
در دوران خلفا تا زمان حضرت على (ع ) فدك وضع ثابتى داشت . از درآمد آن
مبلغى مختصر به عنوان هزينهء زندگى به خاندان پيامبر (ص ) پرداخت مى شد و
باقيمانهدء آن , مانند ديگر اموال عمومى , زير نظر خلفا به صرف مى رسيد.
هنگامى كه معاويه زمام امور را به دست گرفت آن را ميان سه نفر تقسيم كرد:
سهمى به مروان و سهمى به عمرو بن عثمان بن عفان و سهمى هم به فرزند خود
يزيد اختصاص داد. فدك همچنان دست به دست مى گشت تا كه مروان بن حكم , در
دوران خلافت خود, همهء سهام را از آن دو نفرديگر خريد و از آن خود قرار داد
و سرانجام آن را به فرزند خود عبدالعزيز بخشيد و او نيز آن را به فرزند خود
عمر بن عبدالعزيز هديه كرد يا براى او به ارث گذاشت . هنگامى كه عمر بن
عبدالعزيز به خلافت رسيد تصميم گرفت كه بسيارى از لكه هاى ننگين بنى اميه
را از دامن جامعهء اسلامى پاك سازد. از اين رو, به جهت گرايشى كه به خاندان
پيامبر (ص ) داشت , نخستين مظلمه اى را كه به صاحبان اصلى آن باز گردانيد
فدك بود. وى آن را در اختيار حسن بن حسن بن على و به روايتى در اختيار حضرت
سجاد قرار داد .(1) او نامه اى به فرماندار مدينه ابوبكر بن عمرو نوشت و
دستورد داد كه فدك را به فرزندان حضرت فاطمه (ع ) پس دهد. فرماندار
بهانه گير مدينه در پاسخ نامهء خليفه نوشت :
فاطمه در مدينه فرزندان بسيارى دارد و هر كدام در خانواده اى زندگى مى
كنند من فدك را به كدام يك بازگردانم ؟ فرزند عبدالعزيز وقتى پاسخ نامهء
فرماندار را خواند سخت ناراحت شد و گفت :
لله من اگر تو را به كشتن گاوى فرمان دهم مانند بنى اسرائيل خواهى گفت
كه رنگ آن گاه چگونه است . هنگامى كه نامه ءمن به دست تو رسيد فدك را ميان
فرزندان فاطمه كه از على هستند تقسيم كن . حاشيه نشينان خلافت كه همه از
شاخه هاى بنى اميه بودند از دادگرى خليفه سخت ناراحت شدند و گفتند: تو
باعمل خود شيخين را تخطئه كردى . چيزى نگذشت كه عمر بن قيس با گروهى از
كوفه وارد شام شد و از كار خليفه انتقاد كرد. خليفه در پاسخ آنان گفت :
شام جاهل و نادانيد. آنچه را كه من به خاطر دارم شما هم شنيده ايد ولى
فراموش كرده ايد. زيرا استاد من ابوبكر بن محمد عمرو بن حزم از پدرش و او
از جدش نقل كرد كه پيامبر گرامى (ص ) فرمود: <فاطمه پارهء تن من است ؛ خشم
اومايهء خشم من و خشنودى او سبب خشنودى من است >. فدك در زمان خلفا جزو
اماوال عمومى در خالصهء حكومت بود و سپس به مروان واگذار شد و او نيز آن را
به پدرم عبدالعزيز بخشيد. پس از درگذشت پدرم , من و برادرانم آن را به ارث
برديم و برادرانم سهم خود را به من فروخته يا بخشيدند و من نيز آن را به
حكم حديث رسول اكرم (ص ) به فرزندان زهرا باز گرداندم . پس از درگذشت
عمر بن عبدالعزيز, آل مروان , يكى پس از ديگرى , زمام امور را به دست
گرفتند و همگى در مسيربر خلاف مسير فرزند عبدالعزيز گام برداشت و فدك در
مدت خلافت فرزندان مروان در تصرف آنها بود و خاندان پيامبر (ص ) از درآمد
آن كاملاً محروم بودند. پس از انقراض حكومت امويان و تأسيس دولت عباسى
فدك نوسان خاصى داشت : نخستين خليفهء عباسى , سفاح , فدك را به عبدالله
بن الحسن بازگرداند. پس از وى منصور آن را باز ستاند. مهدى فرزند منصور از
روش او پيروى نكرد و فدك را به فرزندان حضرت فاطمه (س ) باز گرداند. پس از
درگذشت مهدى فرزندان وى موسى و هارون , كه يكى پس از ديرگى زمام خلافت را
به دست گرفتند, فدك را از خاندان پيامبر (ص )سلب كردند و در تصرف خود
درآوردند. تا اينكه مأمون فرزند هارون زمام خلافت را به دست گرفت . روزى
مأمون براى رد مظالم و رسيدگى به شكايات رسماً جلوس كرده , نامه هايى را كه
ستمديدگان نوشته بودند بررسى مى كرد. نخستين نامه اى كه همان روز در دست
او قرار گرف نامه اى بود كه نويسندهء آن خود را وكيل و نمايندهء حضرت فاطمه
(ع ) معرفى كرده , خواستار بازگرداندن فدك به دودمان نبوت شده بود. خليفه
به آن نامه نگريست و اشك درديدگان او حلقه زد. دستور داد كه نويسندهء نامه
را احضار كنند. پس از چندى , پيرمردى وارد مجلس خليفه شد و با مأمون
دربارهء فدك به بحث نشست . پس از يك رشته مناظرات مأمون قانع شد و دستور
داد كه نامهء رسمى به فرماندار مدينه بنويسند كه فدك را به فرزندان زهرا (س
) باز گرداند. نامه نوشته شد و به امضاى خليفه رسيد و براى اجرا به مدينه
ارسال شد. بازگرداندن فدك به خاندان نبوت مايهء شادى شيعيان شد و دعبل
خزاعى قصيده اى در اين زمينه سرود كه نخستين بيت آن اين است : اصبح وجه
الزمان قد ضحكابرد مامون هاشم فدكاً(2) چهرهء زمانه خندان گشت , زيرا
مأمون فدك را به فرزندان هاشم (كه مالكان واقعى آن بودند) باز گرداند.
شگفت آور نامه اى است كه مأمون در سال 210در اين زمينه به فرماندار مدينه
قيم بن جعفر نوشت كه خلاصهء آن اين است : امير مؤمنان , با موقعيتى كه
در دين خدا و در خلافت اسلامى دارد و به سبب خويشاوندى با خاندان نبوت
,شايسته ترين فردى است كه بايد سنتهاى پيامبر را رعايت كند و آنچه را كه وى
به ديگران بخشيده است به مورد اجرابگذارد. پيامبر گرامى فدك را به دختر خود
فاطمه بخشيده است و اين مطلب چنان روشن است كه هرگز كسى ازفرزندان پيامبر
در آن اختلاف ندارد و كسى بالاتر از آنان خلاف آن را ادعا نكرده است كه
شايستهء تصديق باشد. بر اين اساس , امير مؤمنان مأمون مصلحت ديد كه براى
كسب رضاى خدا و اقامهء عدل و احقاق حق , آن را به وارثان پيامبر خدا باز
گرداند و دستور او را تنفيذ كند. از اين جهت , به كارمندان و نويسندگان خود
دستور داد كه اين مطلب رادر دفاتر دولتى ثبت كنند. هرگاه پس از درگذشت
پيامبر اكرم (ص ) در مراسم حج ندا مى كردند كه هر كس از پيامبرچيزى را, به
عنوان صدقه يا بخشش يا وعده اى , ادعا كند ما را مطلع سازد مسلمانان گفتار
او را مى پذيرفتند؛ تا چه رسد به دختر پيامبر گرامى كه حتماً بايد قول او
تصديق و تأييد شود. امير مؤمنان به مبارك طبرى دستور داد كه فدك را, با
تمام حدود و حقوق , به وارثان فاطمه باز گرداند و آنچه دردهكدهء فدك از
غلامان و غلات و چيزهاى ديگر هست به محمد بن يحيى بن حسن بن زيد بن على بن
الحسين ومحمد بن عبدالله بن حسن بن على بن الحسين باز گرداند. بدان كه
اين نظرى است كه امير مؤمنان از خدا الهام گرفته و خدا او را موفق ساخته
است كه به سوى خدا و پيامبرتقرب جويد. اين مطلب را به كسانى كه از جانب
تو انجام وظيفه مى كنند برسان و در عمران و آبادى فدك و فزونى درآمد آن
بكوش .(3) فدك همچنان در دست فرزندان زهرا (س ) بود تااينكه متوكل براى
خلافت انتخاب شد. وى از دشمنان سرسخت خاندان رسالت بود. لذا فدك را از
فرزندان حضرت زهرا (س ) باز گرفت و تيول عبدالله بن عمر بازيار قرار داد.
در سرزمين فدك يازده نخل وجود داشت كه آنها را پيامبر اكرم (ص ) به دست
مبارك خود غرس كرده بود و مردم درايام حج خرماهاى آن نخلها را به عنوان
تبرك و به قيمت گران مى خريدند و اين خود كمك شايانى به خاندان نبوت بود.
عبدالله از اين مسئله بسيار ناراحت بود. لذا مردى را به نام بشيران رهسپار
مدينه ساخت تا آن نخلها را قطع كند.وى نيز با شقاوت بسيار مأموريت خود را
انجام داد, ولى وقتى به بصره بازگشت فلج شد. از آن دوره به بعد, فدك از
خاندان نبوت سلب شد و حكومتهاى جائر از اعادهء آن به وارثان حضرت زهرا (س
)خوددارى كردند.
پروندهء فدك در معرض افكار عمومى چهارده قرن از
قرن از غصب فدك و اعتراض دخت گرامى پيامبر (ص) مى گذرد. شايد بعضى تصّور
كنند كه داورى صحيح دربارهء اين حادثه دشوار است , زيرا گذشت زمان مانع از
آن است كه قاضى بتواند بر محتويات پرونده به طوركامل دست يابد و اوراق آن
را به دقت بخواند و رأى عادلانه صادر كند؛ چه احياناً دست تحريف در آن راه
يافته ,محتويات آن را به هم زده است . ولى آنچه مى تواند كار دادرسى را
آسان كند اين است كه مى توان با مراجعه به قرآن كريم و احاديث پيامبر گرامى
(ص) و اعترافات و ادعاهاى طرفين نزاع , پروندهء جديدى تنظيم كرد و بر اساس
آن , باملاحظهء بعضى از اصول قطعى و تغييرناپذير اسلام , به داورى پرداخت .
اينك توضيح مطلب : از اصول مسلم اسلام اين است كه هر سرزمينى كه بدون
جنگ و غلبهء نظامى توسط مسلمانان فتح شود در اختيارحكومت اسلامى قرار مى
گيرد و از اموال عمومى يا اصطلاحاً خالصه شمرده مى شود و مربوط به رسول خدا
(ص) خواهد بود .اين نوع اراضى ملك شخصى پيامبر (ص ) نيست بلكه مربوط به
دولت اسلامى است كه رسول اكرم (ص ) در رأس آن قرار دارد و پس از پيامبر
اختيار و حق تصرف در اين نوع اموال با كسى خواهد بود كه به جاى پيامبر و
همچون اوزمام امور مسلمانان را به دست مى گيرد. قرآن مجيد اين اصل اسلامى
را در سورهء حشر, آيات ششم و هفتم چنين بيان مى فرمايد:
مارا در ادامه مطلب یاری کنید...
:: موضوعات مرتبط:
حضرت زهرا(س)
[ ادامه مطلب ] |
ن : جلال عرب سرخی
ت : یکشنبه 3 اردیبهشت1391
كشمكشهاى سقيفه در راه انتخاب خليفه به پايان رسيد و ابوبكر زمام
امور را به دست گرفت . حضرت على (ع) باگروهى از ياران با وفاى او از صحنهء
حكومت بيرون رفت , ولى پس از تنوير افكار و آگاه ساختن اذهان عمومى , براى
حفظ وحدت كلمه , از در مخالفت وارد نشد و از طريق تعليم و تفسير مفاهيم
عالى قرآن و قضاوت صحيح و احتجاج واستدلال با دانشمندان اهل كتاب و... به
خدمات فردى و اجتماعى خود ادامه داد. امام (ع) در ميان مسلمانان واجد
كمالات بسيارى بود كه هرگز ممكن نبود رقباى وى اين كمالات را از او بگيرند.
اوپس عم و داماد پيامبر گرامى (ص), وصى بلافصل او, مجاهد نامدار و جانباز
بزرگ اسلام و باب علم نبى (ص) بود.هيچ كس نمى توانست سبقت او را در اسلام و
علم وسيع و احاطهء بى نظير وى را بر قرآن و حديث و بر اصول و فروع دين بر
كتابهاى آسمانى انكار كند يا اين فضايل را از او سلب نمايد. در اين ميان
, امام (ع ) امتياز خاصى داشت كه ممكن بود در آينده براى دستگاه خلافت
ايجاد اشكال كند و آن قدرت اقتصادى و در آمدى بود كه از طريق فدك به او مى
رسيد. از اين جهت , دستگاه خلافت مصلحت ديد كه اين قدرت را از دست امام
(ع ) خارج كند, زيرا اين امتياز همچون امتيازات ديگر نبود كه نتوان آن را
از امام (ع) گرفت .(1)
مارا در ادامه مطلب یاری کنید...
:: موضوعات مرتبط:
حضرت زهرا(س)
[ ادامه مطلب ] |
ن : جلال عرب سرخی
ت : یکشنبه 3 اردیبهشت1391
و آت ذا القربى حقه (1) » جنگ احزاب آخرين تلاش مكه برابر مدينه و
برابر دين خدا و حكومت اسلام بود.ابو سفيان با كوشش فراوان توانست قبيلههاى
پراكنده و حتى يهوديان را با خود همراه سازد.ده هزار تن سپاهى گرد مدينه را فرا
گرفت.شمار مسلمانان برابر نيروى دشمن اندك بوده است،اما آنجا كه قدرت ايمان بكار
رود،لشكر شيطان خواهد گريخت.مهاجمان بدون آنكه اندك توفيقى يابند به سوى مكه
عقبنشينى كردند. تقريبا براى قريش مسلم شد كه نيروى اسلام نابود شدنى نيست،اما
ابو سفيان و يك دو تن بازرگان ديگر كه خويش را در آستانه ورشكستگى مىديدند بخود
وعده مىدادند كه اين شكست را سال ديگر جبران كنند. پس از آنكه مهاجمان مدينه
را رها كردند پيغمبر به سر وقت عهدشكنان رفت-يهوديان بنى قريظه-آنان هم كيفر پيمان
شكنى با مسلمانان و همكارى با قريش را ديدند (2) .سال بعد پيغمبر (ص) با هزار و
پانصد تن از مسلمانان عازم مكه گشت.قريش در سرزمينهاى نزديك به حرم سر راه را بر وى
گرفتند و او را از رفتن به مكه باز داشتند.گفتگو در گرفت و سرانجام معاهدهاى بين
دو طرف بسته شد.كه پيغمبر (ص) اين سال بمكه نرود،ليكن سال ديگر شهر مكه را سه روز
در اختيار او و پيروان او قرار دهند تا خانه را زيارت كند.تنى چند از ياران پيغمبر
كه تنها ظاهر كار را مىديدند،آزرده شدند و بر آشفتند،چون اهميت اين عهدنامه كه
قرآن كريم آنرا فتح آشكارا خوانده است در آنروزها از نظر آنان پوشيده بود.اما
سياستمداران قريش دانستند كه از اين پس مدينه سيادت عرب را بدستخواهد گرفت.و قريش
باسلام و پيمبر آن زيانى نتوانند رساند،بدين جهت عمرو بن عاص و خالد بن وليد پيش از
فتح مكه خود را به مدينه رساندند و مسلمان شدند.چون مشركان مكه در موضعى كه حديبيه
نام داشت،سر راه را بر پيغمبر گرفتند و پيمان آشتى در آنجا بسته شد،اين آشتى بنام
صلح حديبيه معروفست. يكسال پس از پيمان صلح حديبيه،پيغمبر با گروهى از مسلمانان
براى زيارت خانه كعبه رفتند در اين سفر مردم اين شهر،حشمت پيغمبر و حرمت او را در
ديده مسلمانان از نزديك ديدند. پس از اين پيمان بود كه سران قبيلهها دانستند
قريش ديگر داراى چنان قدرت افسانهاى نيست.بخصوص كه شنيدند آخرين پايگاه
مقاومتيهوديان (خيبر) هم پس از محاصره چند روزه تسليم شدهاند و زمينهاى آنان طبق
قانون اسلام ميان جنگ جويان تقسيم گرديده است.سال هفتم در تاريخ نظامى اسلام سالى
سرنوشتساز است.اثر پيروزى مسلمانان در نبرد خيبر بديده آنان كه مسلمان نبودند از
خود پيروزى مهمتر مىنمود. در نزديكى خيبر دهكدهاى آبادان بود كه«فدك»نام
داشت.مردم اين دهكده همينكه پايان كار قلعههاى خيبر را ديدند،با پيغمبر آشتى كردند
كه نيمى از اين دهكده از آن او باشد،و آنان در مزرعههاى خود باقى بمانند.مصالحه
بدين صورت انجام گرفت (3) و چون سربازان مسلمان در فتح اين دهكده شركت نداشتند بحكم
قرآن (4) فدك خالصه پيغمبر گرديد.رسول خدا (ص) در آمد اين زمين را به مستمندان بنى
هاشم مىداد سپس آنرا به دختر خود فاطمه (ع) بخشيد. گروهى از محدثان و مفسران
ذيل آيه «و آت ذا القربى حقه » (5) نوشتهاند چون اين آيه نازل شده پيغمبر فدك را
به فاطمه بخشيد (6) بموجب پيمان آشتى كه ميان پيغمبر و قريش در حديبيه نوشته
شد،هر يك از قبيلهها آزاد بودند با مدينه باشند يا با مكه.و طبعا هر دو طرف
قرارداد و متعهد بودند از هم پيمانهاى خود حمايت كنند.قبيله بكر خود را به قريش و
خزاعه خود را به پيغمبر ملحق ساخت.پس از جنگ موته پيغمبر ماه جمادى الاولى و رجب را
در مدينه ماند.در اين هنگام خبر رسيد كه تيرهاى از بنى بكر بر خزاعه حمله برده
است،و قريش هم پيمانان خود را يارى كردهاند.اين پيش آمد عملا قرار داد حديبيه را
نقض مىكرد.ابو سفيان دانست قريش با يارى بنو بكر اشتباه بزرگى را مرتكب شده
است،بدين رو خود را به مدينه رساند،شايد بتواند پيمان را براى مدتى درازتر تجديد
كند.چون به مدينه آمد نخستبه خانه دختر خود ام حبيبه زن پيغمبر رفت و چون خواستبر
روى فرش او بنشيند ام حبيبه فرش را بر چيد.ابو سفيان گفت: -براى چه چنين كارى
كردى؟ -تو كافر ناپاكى و نبايد روى فرش پيغمبر بنشينى؟
-دخترم در نبودن من بد خو شدهاى! سپس نزد ابو بكر و عمر،رفت تا آنان
ميانجى وى شوند،ليكن از ايشان نيز پاسخ رد شنيد. سرانجام به خانه على (ع) رفت.فاطمه
(ع) در خانه حضور داشت و حسن (ع) كودكى بود كه پيش او مىخراميد.نخست از على خواست
تا نزد پيغمبر رود و درباره او سخن گويد.على گفت پيغمبر تصميمى را گرفته است و من
نمىتوانم بخلاف اراده او با وى سخنى بگويم.
ابو سفيان رو به فاطمه كرد و گفت: -دختر محمد!مىتوانى باين پسرت بگوئى كه
ميان مردم ميانجى شود و تا پايان روزگار سيد عرب گردد.؟ -زهرا پاسخ داد:
-بخدا پسر من بدان حد نرسيده است كه در چنين كارها،آنهم بر خلاف رضاى پيغمبر مداخله
كند (7) . معنى اين سخن اين بود كه پدرم آنچه مىكند و مىگويد حكم خداست،نه
بخواهش نفس و اراده خويش و آنجا كه حكم خدا در ميان آيد،عاطفه پدر و فرزندى نبايد
دخالتى داشته باشد. ابو سفيان مايوس بمكه بازگشت.
:: موضوعات مرتبط:
حضرت زهرا(س)
ن : جلال عرب سرخی
ت : یکشنبه 3 اردیبهشت1391
|
|
|
|