وروایت است که امام این خطبه را در هنگا م خروج از مکه خواندند:

ستایش مخصوص خداوند است،آنچه خدا بخواهد انجام میشودو هیچ نیرویی تاثیر نخواهد کرد.مگر به اراده ی خداوند.مرگ همانند گردنبندی بر روی  گردن دختران جوان،کشیده وبسته شده است ومن به دیدار گذشتگان خود مشتاقم،مانند اشتیاقی که یعقوب  به دیدار یوسف داشت.قتلگاهی از قبل برای من آماده شده است که باید به آنجا برسم.

بنابراین هریک از شما که خودش را برای فداکردن  خون خویش در راه ما و برای  دیدار خانواده آماده کرده است با ما همسفر شود که ان شاءالله صبح زود حرکت خواهم کرد.

(معمربن مثنّی )در کتاب مقتل الحسین(ع) روایت کرده:

وقتی روز ترویه فرارسید عمربن سعدبن ابی وقّاص با لشکر زیادی به مکه آمد،زیرا از طرف یزید دستور داشت که اگر امام حسین(ع) مبارزه ای را آغاز کرد اونیز با امام مبارزه کند واگر خودش قدرت کافی داشت،جنگ را آغاز کند وبر این اساس  امام حسین(ع) در روز ترویه از مکه خارج شد.

از((محمدبن داوود قمی))نقل شده است که امام صادق(ع) فرمود:

شبی که صبح آن امام حسین(ع) قصد حرکت از مکه را داشت ((محمدبن حنفیه))نزدآن حضرت رفت وعرض کرد: برادرم!

تو که پیمان شکنی کوفیان را با پدر و برادرت دیده ای،من میترسم که آن مردم با تو نیز بنای بی وفایی را بگذارند،در این هنگام پیشنهاد میکنم به سوی عراق حرکت مکن ودر مکه بمان که بیشتر از هر فرد  دیگر در حرم امن الهی عزیز هستی.

امام فرمود: می ترسم که به دستور یزید مرا در حرم بی خبر بکشند و حرمت حرم الهی شکسته شود.

محمدبن حنفیه گفت:اگرازین میترسی پس به جای عراق به یمن و یا منطقه ی امن دیگری را از بیابانهای دور دست انتخاب کن وبه آنجا برو،تادر هرصورت محفوظ باشی و کسی به تو دسترسی نداشته باشد.

امام فرمود:روی پیشنهادت فکر میکنم.

صبح زود حضرت هجرت خودرا آغاز کرد.وهنگامی که خبر حرکت به محمدبن حنفیه رسید خودرا به امام رساند وافسار شتر برادر را گرفت و عرض کرد:

برادرم مگر وعده ندادی که به پیشنهاد من فکر کنی؟

امام  فرمود:آری.

محمبن حنفیه گفت:پس چرا با این سرعت در حرکتی؟؟؟

امام فرمود: هنگامی که از تو جدا شدم پیامبر(ص) آمد وفرمود:

ای حسین! از مکه خارج شو که خداوند میخواهد تورا کشته ببیند.

محمدبن حنفیه گفت: ((  انا لله وانا الیه راجعون )) پس چه حکمتی دارد که زنان و کودکان را باخود می بری؟

فرمود:پیامبر(ص)فرمود:خدا می خواهد آنها را گرفتار واسیر ببیند.وبا محمدبن حنفیه خداحافظی کرد و حرکت نمود.